پارت پنجاه :

صبح برای آخرین بار عمو برای صبحانه حلیم عدس خرید و بعد از خوردن صبحانه ای مفصل هر کسی به سراغ کارش رفت. از آنجایی که قرار بود خانواده عمو تا یکی دوساعت دیگر تهران را ترک کنند. قبل از سرکار رفتن با همگی‌شان خداحافظی مفصلی کردم و همینطور با محمد را هم برای بار آخر محکم در آغوش گرفتم. خودم خوب می‌دانستم که این در آغوش گرفتن به چه دلیلی می باشد. محمد من را به یاد آغوش‌های محکم پدرم می‌انداخت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ارام

    1

    امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره وصدرا ونغمه باهم زندگی کنن

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    2

    منم احساس میکنم تو این سفرها یا اتفاقی میفته اگه اینجوری بشه خیلی بد میشه چون حق صدرا نیست

    ۳ سال پیش
  • امنه

    7

    سلام ارزو جان حس میکنم برا صدرا اتفاقی میفته وبخاطر حاملگی نغمه مجبور میشه بازم با پیمان ازدواج کنه..ولی امیدوارم این اتفاق نیفته.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️