پارت نوزده :
تنها مشکل مادرم من بودم، دوست داشت مرا با لباس عروس ببیند و من چهقدر از این لباس بیزار بودم. لباس عروس برای همهی مادران نماد خوشبختی بود و من دیگر حتی نمیخواستم خوشبخت باشم.
من دیگر معنای خوشبختی را گم کرده بودم، باید کسی بار دیگر خوشبختی را برایم توضیح میداد. کاش میتوانستم برای مادرم همهچیز را بگویم، همهچیز؛ یعنی همهچیزی که درونم را میآزرد.
دربارهی بیوفایی ایÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ندا
0عالی فقط چرای پارت خیلی دیر ادم داستانش یادش میره لطفا پارت زیادوطولانی مرسی