آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و بیست و ششم :
چپی هم به من کرد اما هیچکدام وضعیت روحی آرامی نداشتیم. انگار پدرم نارضایتیاش از وجود این جمع را داشت به همهامان منتقل میکرد. پس از خوردن ناهار من و طناز ظرفها را جمع کردیم و آشپزخانه بردیم و شستیم. پدرم و نوید هم برای ادامه صحبتهایشان پایین رفتند. دل توی دلم نبود و از پنجره داشتم نگاهشان میکردم. طناز دستش را روی شانهام گذاشت و گفت:
ـ اصلاً فکر نمیکردم کار ازدواج تو Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💔❤
۲ سال پیشبهاره
0هممون برای یه بارم که شده این رو احساس کردیم که جمع بسته بشیم باخانواده ولی واقعا منو خواهرام یا برادرم اصلا هیچ شباهتی از لحاظ اخلاقی با هم نداریم البته بعضیا هم هستند شبیهن ولی من کلی گفتم 🙏مرسی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
👌❤
۲ سال پیشاسرا
1طنازچقدراحساساتی شده🙏💞💋
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بهاره
0خیلی حس بدیه که تر و خشک باهم بسوزند این بلایی بوده که ندا سر ناصر آورده و حالا ناصر فکر می کنه برادر ندا یعنی نوید قراره همون بلا رو سر هدیه بیاره...واقعا هممون برای یه بارم که شده این رو حس کردیم