آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و بیست و چهارم :
به طرفم آمد و کنارم روی تخت نشست و با لحن ناصح پدرانهاش گفت:
ـ همه اینا به خاطر خودت بود!
ـ اون مثل ندا نیست. بعد از رفتن تو خیلی بهم کمک کرد که از اون بی سر پناهی بیرون بیام. خیلیام تلاش کرد تا تو رو از زندان بیرون بیاره.
پدرم سرش را فرود آورد:
ـ میدونم! منم بابت همه اینا ازش تشکر کردم ولی دلیل نمیشه چون نوید این کارارو کرده من با ازدواجتون موافقت کنم.
و کمی کلا
لطفا صبر کنید...

شادان
0چقد اینروزاشون خوب و قشنگ شده