پارت صد و بیست و چهارم :

به طرفم آمد و کنارم روی تخت نشست و با لحن ناصح پدرانه‌‌اش گفت:
ـ همه اینا به خاطر خودت بود!
ـ اون مثل ندا نیست. بعد از رفتن تو خیلی بهم کمک کرد که از اون بی سر پناهی بیرون بیام. خیلی‌‌ام تلاش کرد تا تو رو از زندان بیرون بیاره.
پدرم سرش را فرود آورد:
ـ می‌‌دونم! منم بابت همه اینا ازش تشکر کردم ولی دلیل نمی‌‌شه چون نوید این کارارو کرده من با ازدواجتون موافقت کنم.
و کمی کلا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    چقد اینروزاشون خوب و قشنگ شده

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️