پارت صد و بیست و سوم :

نگاه غم آلودش به سمت چشمان ترحم انگیزم آمدند. لبخند کوچکی زد و گفت:
ـ تو رو برام فرستادند که تنها نباشم.
تبسم کردم و رو به قبر پدر و مادرش گفتم:
ـ ممنون که پسر خوبتون رو به من دادین. قول می‌‌دم خوشبختش کنم.
و به نوید نگاه کردم و خندیدم. نوید هم از ناراحتی بیرون آمد و با دیدن صورت خندان من خندید.
تا رسیدن به اصفهان فقط حرف زدیم و برای راضی کردن پدرم نقشه کشیدیم. یک بار توقف ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    وبلاخره تنبیه هدیه تمام شد🙏💞💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️