آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و بیست و سوم :
نگاه غم آلودش به سمت چشمان ترحم انگیزم آمدند. لبخند کوچکی زد و گفت:
ـ تو رو برام فرستادند که تنها نباشم.
تبسم کردم و رو به قبر پدر و مادرش گفتم:
ـ ممنون که پسر خوبتون رو به من دادین. قول میدم خوشبختش کنم.
و به نوید نگاه کردم و خندیدم. نوید هم از ناراحتی بیرون آمد و با دیدن صورت خندان من خندید.
تا رسیدن به اصفهان فقط حرف زدیم و برای راضی کردن پدرم نقشه کشیدیم. یک بار توقف ک
لطفا صبر کنید...

اسرا
2وبلاخره تنبیه هدیه تمام شد🙏💞💋