ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و بیست :
حرف های شان باعث میشد، بغضم سنگینتر شود. مانند گردویی که در گلو می ماند. همان قدر سنگین، همان قدر حجیم.
- برای همین میگم این دختر وصله تن تو نیست. پول تو جیبی این و خانوادش رو ما داریم میدیم بعد با این ایل و تبار وصلت هم بکنیم؟ دیگه چی؟
- این جوری نگو مامان! خدا رو خوش نمیاد هر چی نباشه عمو و بابا از یه پدر و مادرن. از یک پوست و استخونن. حالا به هر دلیلی فاصله طبقاتی بینشون افتاده... ا
لطفا صبر کنید...
