ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و دوازده :
نفس عمیقی کشید و من با گریه ادامه دادم.
- به نظر تو من دیگه ارزش دوست داشتنت رو ندارم؟ دیگه دوسم نداری؟ احساس میکنی با یک دست خور...
و جیغ زدم. اجازه حرف زدن را با کوبیدن سینی به دیوار و هزار تکه کردنش گرفت. سرم را با دستانم گرفته بودم و اشک در چشمانم حلقه زده بود. نفسنفس زنان سر بلند کردم و به چشم های خشمگیناش که مرا نشانه گرفته بود، خیره شدم.
- ساکت شو.
در آن شرایط هم افکار
لطفا صبر کنید...
