ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و پنجم :
متعجب نگاهش کردم که با نگاهش به قلبم فهماند، حق مخالفت ندارم پس سری تکان داده و باشه ای زمزمه مردم. لبخندی زد و با خوبه ای اتاق را ترک کرد. چه شد که یک دفعه آرام حرف زدیم؟ چه شد که یک دفعه حرف هایمان زمزمه شد؟ چرا در حد چند کلمه حرف زده و از کنار هم گذشتیم؟
بیخیال سری تکان داده و مشغول جمع آوری اتاق شدم. چند وقتی سرم شلوغ بود و نبودم اما آنها حتی به خود زحمت نداده بودند که اینجا را تمیز کن

لطفا صبر کنید...

روشنی
1قشنگ است