پارت صد و پنجم :

متعجب نگاهش کردم که با نگاهش به قلبم فهماند، حق مخالفت ندارم پس سری تکان داده و باشه ای زمزمه مردم. لبخندی زد و با خوبه ای اتاق را ترک کرد. چه شد که یک دفعه آرام حرف زدیم؟ چه شد که یک دفعه حرف هایمان زمزمه شد؟ چرا در حد چند کلمه حرف زده و از کنار هم گذشتیم؟
بیخیال سری تکان داده و مشغول جمع آوری اتاق شدم. چند وقتی سرم شلوغ بود و نبودم اما آنها حتی به خود زحمت نداده بودند که اینجا را تمیز کن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • روشنی

    1

    قشنگ است

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥰❤️‍🔥

    ۲ سال پیش
کپی شد!