پارت سی :

_ نه بابا! عادیه! گاهی یه بار، گاهیم چند بار در طول روز خون دماغ میشم.
دست نامی وسط راه متوقف شد. ابرویی درهم کشید و با دقت بیشتری پرسید:
_ چند وقته؟
دریا که به شدت معذب شده بود و احساس اسارت میکرد. سری تکان داد و گفت:
_ نمیدونم. خیلی وقته! حسابش دیگه از دستم در رفته.
نامی متفکر و حساس فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و دستانش را مقابل صورت درهم قفل کرد. دمی بعد ابرویی بالا داد و Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️