بازگشت عاشقانه به قلم مرضیه نعمتی
پارت نود و دوم :
فصل 59
الهه چشمانش را باز کرد. با دیدن دانیال که پایین تخت به خواب فرو رفته بود، متعجب شد و ناگهان اتفاقات دیشب را به خاطر آورد. نگاهش به شربت و سرمی کنده شده افتاد و اندیشید:
ـ یعنی کی دیشب اینجا بوده؟!
دانیال چشم باز کرد و با دیدن الهه تعجب کرد. فکر میکرد باید پدرش را ببیند اما خود را در خانه ناشناسی میدید. شب قبل را به یاد آورد و با ذوق گفت:
ـ حالت خوب شد؟
الهه لبخن
لطفا صبر کنید...
