بازگشت عاشقانه به قلم مرضیه نعمتی
پارت نود و یک :
دانیال الهه را تکان میداد و هراسان میگفت:
ـ مامان! مامان! بلند شو!
الهه به زحمت چشمانش را باز کرد. دلش نمیخواست پسرش او را در این وضع ببیند. آخر این چه دیداری بود؟ چهره ترسیده دانیال عزم او را برای بلند شدن جزم کرد اما انگار توانی برای برخاستن نداشت. انگار اعضای بدنش فلج شده بودند. با دستانی ناتوان دستان او را گرفت و گفت:
ـ چیزی نیست پسرم. به این شمارهای که میگم زن
لطفا صبر کنید...
