پارت نود و یک :

دانیال الهه را تکان می‌‌داد و هراسان می‌‌گفت:
ـ مامان! مامان! بلند شو!
الهه به زحمت چشمانش را باز کرد. دلش نمی‌‌خواست پسرش او را در این وضع ببیند. آخر این چه دیداری بود؟ چهره ترسیده دانیال عزم او را برای بلند شدن جزم کرد اما انگار توانی برای برخاستن نداشت. انگار اعضای بدنش فلج شده بودند. با دستانی ناتوان دستان او را گرفت و گفت:
ـ چیزی نیست پسرم. به این شماره‌‌ای که می‌‌گم زن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!