پارت سی :

طوری از این خبر هیجان زده می‌شوم انگار برای خودم چنین موقعیتی پیدا شده است. به بازویش می‌کوبم.
- ایول! حالا چطور جایی هست؟ می‌ارزه املاک بابات و ول کنی بری اونجا؟ وایسی تو املاک حسابی پورسانت می‌گیریا.
- آره خوب. ولی تا بعدازظهر میرم شرکت. غروب تا آخر شبم تو املاک می‌مونم.
و با نگاهی معنادار به من ادامه داد.
- راستش یه برنامه‌هایی واسه زندگیم دارم. قبل هر چیز باید بتونم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    حیف؛ چه اشتباهی! امیرحسینی که چن ساله می شناسیش و انقد پسر خوبیه و دوستت داره رو رد کرد و کسی رو که هیچ شناختی ازش نداشته، قبول میکنه! 😑😞

    ۲ سال پیش
  • سونا

    0

    قشنگه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️🌺

    ۲ سال پیش
  • نازنین مریم

    3

    خیلی خیلی لذت بردم ،دلم برای امیر حسین می سوزه ،ولی عشق که زوری نمی شه ،خدا قوت نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید مهربان.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️