سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و دوازده :
مامان از آشپزخونه بیرون اومد و چاییها رو گردوند.
- ولش کنید بابا، همون خداروشکر مامانم به حرف کسی گوش نکرد و جدا شد.
حرفش رو تایید کردیم و عمو دنی که هیچ وقت درست روی مبل نمینشست، اون یکی پاش هم روی مبل گذاشت.
- حالا من خبر دارم اما خبر!
نذاشت کسی بپرسه و خودش ادامه داد: به زودی مزدوج میشم!
کله همه به سمتش چرخید.
تعجب تو نگاه همه بود.
ننه جون از بالای شیشه عینکش نگاه
لطفا صبر کنید...
