پارت صد و یازده :

سین نزدم تا چند دقیقه بگذره. حالا مگه می‌گذشت؟
بالاخره جواب دادم:«باشه ببینم چی میشه خبر می‌دم.»
همون لحظه سین زد.
«البته صهیب هم میاد.»
این یعنی فکر و خیال بیخود نکن.
عجب آدمی بود؛ دقیقا از اون پسرایی که رابطه سمی بنا می‌کنن.
سری با تاسف تکون دادم و نوشتم:«چه بهتر، اوکیه میام.»
لبخند پیروزمندانه‌ای زدم و گوشی رو روی تختم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم.
همه دور هم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!