سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و یازده :
سین نزدم تا چند دقیقه بگذره. حالا مگه میگذشت؟
بالاخره جواب دادم:«باشه ببینم چی میشه خبر میدم.»
همون لحظه سین زد.
«البته صهیب هم میاد.»
این یعنی فکر و خیال بیخود نکن.
عجب آدمی بود؛ دقیقا از اون پسرایی که رابطه سمی بنا میکنن.
سری با تاسف تکون دادم و نوشتم:«چه بهتر، اوکیه میام.»
لبخند پیروزمندانهای زدم و گوشی رو روی تختم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم.
همه دور هم
لطفا صبر کنید...
