طلسم تارادیس به قلم طیبه حیدرزاده
پارت سوم :
اخم های کشنده یه نره غول گفت:
-دختره کوچولو توهم زدی؟ من چهار ماهه ذبیح رو ندیدم.
من آدم های دروغگو را خیلی خوب می شناختم. نگاه سرگردانش که در کل جنگل می گشت جز صورتم، می گفت کاسه ای زیر نیم کاسه اش بود.
با حرص از سر راهم به کناری هلش دادم و زیر لب غریدم:
-پنج دقیقه دیگه بگذره منکر شناختن منو و برادرمم میشی!
پس میرم از رئیست می پرسم!
این حرفم شبیه انداختن بمبی در خانه اش بود. ناخن هایش را مثل چنگکی در بازویم فرو برد.
-تو غلط می کنی با اون عجوزه ...
از میان دندانهای کلید کرده ام غریدم:
-وحشی ولم کن، دستم شکست.
سر غول وارش را به طرف صورتم خم کرد :
-از من بترس...موش فضول از من بترس.
مثل خرگوشی که دم در لانه اش روباه دیده باشد، اسپری فلفل ته جیب بارانیم را چنگ زدم و در چند ثانیه توی چشمان زاغ وارش خالی کردم.
نعره هایش مثل خرسی زخمی توی دل جنگل ماشین ها پیچید و صدای هیاهوی مردها و سگها از چهار طرف مثل پتوی ضخیم مرا در برگرفت.
درختان انبوه را به کناری زدم و خودم را توی محوطه شلوغی از سگها و زنهای با لباسی سرخ و سبز روشن یافتم.
آتش کوچکی که دورش را سنگ چین کرده بودند با حررات تمام به رنگ سرخ می زد. چند دختربچه با موهای بلند بافته و نگاههای ترسان، غریبهِ حمله ور شده به اردوگاهشان را نگاه می کردند.
زنی با چشمان سبز براق درحالی که کتری بزرگی را روی میله آویزان روی آتش می گذاشت، به رویم نیشخند زد.
جلیقه سبزی روی پیراهن سیاهش پوشیده بود. برق گوشواره حلقه ای بزرگ از لابه لای تارگیسوان سیاه رنگش دل هر بیننده ای را می برد.
پشت سرم نعره های مارکو از فاصله های دور از دل جنگل شنیده می شد.
گیتا صدایش را کمی بلند کرد:
-چه بلایی سر مارکو آوردی؟
از نگاههای خصمانه زنها کمی لرزیدم. حتی نگاه یخ زده کودکی از داخل فولکس واگن قورباغه ای که خزه ها تمام سطح براقش را پوشانده را حس کردم.
نقاب های وحشتناک پیرزنی با دماغی شبیه خرطوم و دندانهای ریخته با رنگ آمیزهای آبی تند زنگاری لرزه به دل هر بیننده ای می انداخت.
با حرص کمی به گیتا نزدیک شدم:
-من از شما و این طایفه تون طلبکارم. معلوم نیست اون جانور چه بلایی سر برادربیچاره م آورده؟
گیتا روی چهار پایه کهنه ای نشست:
-مارکو خیلی وقته با برادرت دیگه کاری نداشت!
به زنهای که هر کدام حالا پراکنده شده و مشغول چیدن میز بزرگ چوبی وسط محوطه بودند خیره شدم:
-گیتا به نفعته باهام صادق باشی! ببین من ازچیک و پوکتون خبر دارم؛ مثلا از همه اموال دزدی که توی سوراخ سنبه های خونه هاتون یا این ماشین ها مخفی کردین خبر دارم.
کتری سیاه شده ای چای گیاهی بدبوی ریخت:
-بیا اینو بخور. برای اعصاب ضعیفتم خوبه!
سگ کوچکی پشمالوی سفید رنگ کنار پایش خود را گوله کرد.
خیلی وقت بود حالم از این نوشیدنهای عجیب و غریب بهم می خورد.
گیتا لیوان چدنی را کنارپایم گذاشت و دستی به گوشواره های حلقه ایش کشید:
-ضحا من قصد گول زدنتو ندارم. حبیب دیگه با دله دزدی حال نمی کرد. دنبال صید ماهی گنده بود تا بتونه برای همیشه تو رو از این جهنم بیرون بکشه!
از این حرفش ریه های ناسورم از کمبود اکسیژن به خس خس افتاد.
گیتا با دلسوزی با ابرو به لیوان گیاهی اشاره ای کرد:
-بخور برات خوبه.
با مشت به سینه دردناکم کوفتم:
-من این زهرهلال رو نمی خورم. بهم بگین چه بلایی سر برادرم آوردین؟
پوزخندی برلبان نازکش نقش بست:
-من فقط یه آدرس می تونم بهت بدم، آدرسی دختری که برادرت عاشقشه!
به کاغذ مچاله شده کف دستم خیره شدم. برادرم عاشق شدنش را از من مخفی کرده بود.
گیتا با مهربانی چندش آور شانه ام را فشرد:
-وقتی میگی از همه رازهاش خبر داری، الکی قمپز درنکن.
زنها در سکوتی وهم آور مرا بدرقه کردند.
گیتا با از پشت سرم با صدای تیز فریاد زد:
-دفعه بعدم بدون دعوت ازمرز رد نشو. این طرفها پر تله های مرگباره.
راه رفته را مثل مسافران درجه سوم کشتی تایتانیک که زودتر از همه غرق شدند، برگشتم.
دلم از عالم و آدم گرفته بود. لحظه ای به ماشینهای کهنه خفته در آغوش سبز جنگل خیره شدم.
دلم یک پناهگاه امن دور ازآدمها را می خواست. سطح فلزی براقش را لمس کردم، موجی از احساسات گرم و زیبا مرا در برگرفت.
صدای هو هوی جغدی از دور دست لبخند بر لبم آورد. برخلاف باورعموم من باوری به شوم بودن شان نداشتم.
لطفا صبر کنید...
