حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت نود و دوم :
فصل 67
پیمان به طرف دریا راه افتاد. امشب یا باید همه چیز را به یاد میآورد یا همانجا جان میداد! به ساحل که رسید، خودش را گوشهای انداخت، سرش را تا گردن پایین آورد و فکر کرد. فکر... فکر... فکر... او که بود؟؟... در آنجا چه میکرد؟؟... خوانوادهاش چه کسانی بودند؟؟... مجرد بود یا متأهل؟؟... واقعاً مدیرعامل یک شرکت تجاری بود؟؟... حرفهای مشاور و دختری که ادعا میکرد همسرش است و

لطفا صبر کنید...

نیکان
0رمان زیبا وقشنگی بود.