پارت نود و یک :

ساعت ده شب بود و پیمان در آشفتگی کامل به سر می‌‌برد... تا کی باید قدم می‌‌زد و فکر می‌‌کرد و بی‌‌نتیجه به خانه‌‌ی رستم برمی‌‌گشت؟ در این مدت آنقدر به ذهنش فشار آورده بود که سرش گویی به خودش تعلق نداشت. به رستوران که رسید با چشم دنبال پوریا گشت. با دیدن او که آن‌‌سوی خیابان منتظرش ایستاده بود بر سرعت قدم‌‌هایش افزود. پوریا سرش را بالا آورد و پیمان را دید که با چهر‌‌ه‌‌ای درهم نزد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی رمان خوبیه ،هم داستانش هم قلم نویسنده هم اینکه طبیعی وبدون مثبت هجده

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفت عزیزم 😍❤

    ۲ سال پیش
  • مائده

    0

    خیلی کش و قوس داشت و افراد زیادی در داستان بودن

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌♥️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    آدم به پروی شهرادنیست ممنون بانو😘

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️