حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت نود و یک :
ساعت ده شب بود و پیمان در آشفتگی کامل به سر میبرد... تا کی باید قدم میزد و فکر میکرد و بینتیجه به خانهی رستم برمیگشت؟ در این مدت آنقدر به ذهنش فشار آورده بود که سرش گویی به خودش تعلق نداشت. به رستوران که رسید با چشم دنبال پوریا گشت. با دیدن او که آنسوی خیابان منتظرش ایستاده بود بر سرعت قدمهایش افزود. پوریا سرش را بالا آورد و پیمان را دید که با چهرهای درهم نزد
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
0خیلی رمان خوبیه ،هم داستانش هم قلم نویسنده هم اینکه طبیعی وبدون مثبت هجده