پارت هشتاد و نهم :

صبح زود پیمان با چیز نرمی مثل پر که به صورتش می‌‌خورد چشم گشود. با دیدن دختری که سر بر شانه‌‌ی او به خواب رفته بود و موهای بلند سیاهش روی صورتش پخش شده بود یکه‌‌ خورد. خودش را عقب کشید و با فکری مغشوش به او نگاه کرد. این دختر که بود و در اتاق او چه می‌‌کرد؟... با اندکی فکر، شب قبل را به خاطر آورد. دختری که در اتاقش بود دیشب در کنار دریا ادعا کرده بود همسرش است. نیکی که سردش شده بود لحظه‌‌اÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    پیمان بیچاره خبرنداره تازه پناه دارش پیداکرده برگرد چکارکنه ازدست شهرادممنون بانو😘

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم عزیزم 🙏♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️