حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هشتاد و نهم :
صبح زود پیمان با چیز نرمی مثل پر که به صورتش میخورد چشم گشود. با دیدن دختری که سر بر شانهی او به خواب رفته بود و موهای بلند سیاهش روی صورتش پخش شده بود یکه خورد. خودش را عقب کشید و با فکری مغشوش به او نگاه کرد. این دختر که بود و در اتاق او چه میکرد؟... با اندکی فکر، شب قبل را به خاطر آورد. دختری که در اتاقش بود دیشب در کنار دریا ادعا کرده بود همسرش است. نیکی که سردش شده بود لحظها

لطفا صبر کنید...

اسرا
0پیمان بیچاره خبرنداره تازه پناه دارش پیداکرده برگرد چکارکنه ازدست شهرادممنون بانو😘