حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هشتاد و ششم :
فصل 63
نیکی دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و به گلپری نگاه میکرد:
ـ چرا نمیری خونهت؟
گلپری لبخندزنان سرش را به عقب چرخانده جواب داد:
ـ گفتم که خانوم! شوهرم چند روزی رفته بندر عباس. منم بچهها رو سپردم به خواهرم خیالم از بابتشون راحته.
ـ اما از بابت من راحت نیست. نه؟
گلپری تر و فرز دستمال را به اینطرف و آنطرف میز کشید و گفت:
ـ تا وقتی شما تنهاییØ
لطفا صبر کنید...
