پارت هشتاد و پنجم :

فصل 62
مینو ساعتی پیش به طرف خانه‌‌ی گلناز خاله راه افتاده بود. تصمیمش را گرفته بود. دیگر هر چه‌‌قدر بهرام را با رفتارهای سنگدلانه‌‌اش آزرده بود، بس بود. داخل کوچه که شد، او را مشغول صحبت با دوستش دید. برای اولین‌‌بار از دیدنش خوشحال شد و در دل دعا کرد کدورت بینشان هر چه زود‌‌تر برطرف شود. چند قدم جلوتر آمد و صدا زد:
ـ آقا بهرام!
بهرام که باورش نمی‌‌شد صدای مینو را شنیده به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    امیدوارم پیمان یادش بیاد😘🙏

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️