حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هشتاد و پنجم :
فصل 62
مینو ساعتی پیش به طرف خانهی گلناز خاله راه افتاده بود. تصمیمش را گرفته بود. دیگر هر چهقدر بهرام را با رفتارهای سنگدلانهاش آزرده بود، بس بود. داخل کوچه که شد، او را مشغول صحبت با دوستش دید. برای اولینبار از دیدنش خوشحال شد و در دل دعا کرد کدورت بینشان هر چه زودتر برطرف شود. چند قدم جلوتر آمد و صدا زد:
ـ آقا بهرام!
بهرام که باورش نمیشد صدای مینو را شنیده به

لطفا صبر کنید...

اسرا
1امیدوارم پیمان یادش بیاد😘🙏