حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هشتاد و سوم :
فصل 60
صبح روز بعد، پیمان به بیمارستان رفت تا با دکترش صحبت کند. دکتر آن روز پس از انجام معاینات لازم دوباره حرفهای گذشته را تکرار کرد:
ـ حافظهی شما خیلی زود برمیگرده. اصلاً نگران نباشید. فقط باید صبور باشید.
موقع برگشت، چشمش به مینو افتاد که در حال رفتن به سمت اتاق بیماری بود. مینو با شنیدن صدای آشنایی که به نام صدایش میزد سرش را بالا برد و همینکه نگاهش با نگ

لطفا صبر کنید...

اسرا
0خوب مینوداره عاقللانه فکرمیکنه ممنون بانو😘