حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هشتاد و یک :
صبح روز بعد مینو با عصبانیت به مادربزرگش گفت:
ـ این بهرام چی میگه تو اتاق پیمان؟ انقدر بهش خوش گذشته شبم جاشو همونجا پهن کرده خوابیده!
ساحل خانم لبخندی زد و گفت:
ـ چی کارش داری مادر؟ حتماً پیمانم ازش خوشش اومده و با هم دوست شدن.
ـ چی چی رو خوشش اومده عزیز جون؟ من اون بهرام پررو رو میشناسم! اون بدبخت رودروایسی کرده. دیشب که من رفتم صداش کنم بیاد پایین، چشماش داد می
لطفا صبر کنید...
