حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هفتاد و سوم :
فصل 52
گلپری پشت میز ناهارخوری مقابل نیکی نشسته بود و در حال پوست کندن سیب زمینی با او صحبت میکرد.
ـ من با شوهرم تو دهمون آشنا شدم خانوم.
ـ همدیگه رو دوست داشتید؟
ـ ای خانوم! دوست داشتن به چه درد میخوره؟ کاش یه ذره پول تو جیبش داشت!
نفس عمیقی کشید و در دنبالهی حرفش گفت:
ـ با اینکه من دختر خوش بر و رویی بودم اما یه ذره شانس نداشتم. شوهرم یکی دیگه رو میخ
لطفا صبر کنید...
