حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت شصت و هشتم :
فصل 46
صدای زنگ تلفن در خانه پیچید. مینا گوشی را برداشت و پس از احوالپرسی با پیمان از نیکی پرسید. پیمان جواب داد:
ـ آوردمش خونه.
ـ باید ببینمش!
ـ حالش خوب نیست.
ـ چرا حالش خوب نیست؟
ـ خبر مرگ پدرشو که بهش دادم، به هم ریخت!
ـ چی؟ خبر مرگ پدرش؟ مگه فرشید مرده؟
ـ بله.
ـ چرا به ما چیزی نگفتی؟
ـ فرشید زمانی مرد که من از نیکی بیخبر بودم و حالم اصلاً خوب نبÙ
لطفا صبر کنید...
