پارت شصت و ششم :

فصل 44
یک هفته گذشته بود و پیمان به جز آن تلفن کوتاه و مسخره به خانه فرامرز خبر دیگری از نیکی نداشت. به شدت نگرانش بود و تمرکزی روی امور شرکت نداشت. شب پیش خواب نسترن را دیده بود که با ناراحتی و بدون حرفی نگاهش کرده بود. پوریا وارد اتاقش شد و دوباره اوضاع نامناسب شرکت را یادآوری کرد. در آخر گفت:
ـ بذار باهات بی‌‌رودروایسی حرف بزنم. اگه اوضاع همین‌‌جوری پیش بره، شرکت ورشکست می‌‌شه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عجب فرشیدمردیه چیزجالب اولین رمانی که تاخوندم اسم مصرف گرش اکبراصغراینجوراسمهانبودنیکی بعدشاکی نمیشه چراخبرنکردیدممنون بانو

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به نکته خوبی اشاره کردی 😍 نیکی‌ام بالاخره خبردار می‌شه‌ عزیزم ♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️