حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت شصت و چهارم :
فصل 42
نیکی چشم که باز کرد، خود را روی تخت بیمارستان دید. خانمی حدوداً سی و هفت هشت ساله فرو رفته در روپوش پزشکی نزدیکش شد و لبخندزنان گفت:
ـ ای بیاحتیاط! نزدیک بود خودتو به کشتن بدی.
نیکی سرش را به طرف دیگری چرخاند... حوصلهی هیچ کس را نداشت... دوباره صدایش را شنید:
ـ یه خبر خوب برات دارم.
ـ خبر خوبی برای من وجود نداره.
ـ آی! آی! آی! یه دختر جوون و این همه ناامیدی؟ من ا
لطفا صبر کنید...

اسرا
1عجب نیکی بی فکری می کنه