پارت شصت :

فصل 38
بالاخره روز جمعه فرا رسید. پیمان در حال رانندگی با نیکی صحبت می‌‌کرد:
ـ نیکی وقتی رسیدیم می‌‌ری یه گوشه مؤدب می‌‌شینی. هر کی باهات حرف زد با لبخند جوابشو می‌‌دی اما خودت اصلاً با کسی حرف نمی‌‌زنی. متوجه شدی؟
نیکی پوزخند زد و گفت:
ـ چیه؟ می‌‌ترسی آبروتو ببرم؟
پیمان ابروانش را درهم برد و گفت:
ـ نه! چرا برداشت بد می‌‌کنی؟ اگه تأکید دارم حرف نزنی به خاطر ای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    سلداچه توقعی ازپیمان نویدداره وقتی خودش باعث شداوناازدست بده

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌💙

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️