حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت شصت :
فصل 38
بالاخره روز جمعه فرا رسید. پیمان در حال رانندگی با نیکی صحبت میکرد:
ـ نیکی وقتی رسیدیم میری یه گوشه مؤدب میشینی. هر کی باهات حرف زد با لبخند جوابشو میدی اما خودت اصلاً با کسی حرف نمیزنی. متوجه شدی؟
نیکی پوزخند زد و گفت:
ـ چیه؟ میترسی آبروتو ببرم؟
پیمان ابروانش را درهم برد و گفت:
ـ نه! چرا برداشت بد میکنی؟ اگه تأکید دارم حرف نزنی به خاطر ای

لطفا صبر کنید...

اسرا
0سلداچه توقعی ازپیمان نویدداره وقتی خودش باعث شداوناازدست بده