پارت چهل :

فصل 17
دو هفته‌‌ گذشته بود که سعید به شرکت پیمان آمد و دو دوست پس از سال‌‌ها از مصاحبت با هم لذت بردند. پس از تجدید خاطرات دانشجویی، سعید کمی در مورد نیکی کنجکاوی کرد و در دقایق آخر او را از پیمان خواستگاری کرد. پیمان که انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشت بی‌‌اختیار گفت:
ـ نیکی هنوز بچه‌‌ست!
سعید لبخندی بر لب نشاند و گفت:
ـ ولی به نظر من که خیلی بزرگ و خانم اومد!
پیمان در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    سعیدمگه چندبارنیکی دیدکه خواستگارمی کنه؟یکمی مبالغ نوشتی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️