حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت سی و هشتم :
فصل 15
صبح که نیکی از خواب بیدار شد، پیمان هنوز در خانه بود. متعجب به هال رفت و پرسید:
ـ نرفتی شرکت؟!
پیمان به طرف نیکی آمد و با جدیت همیشگیاش گفت:
ـ امروز میریم پزشکی قانونی!
نیکی وحشتزده گفت:
ـ من نمیام!
پیمان به او خیره شد و گفت:
ـ یعنی چی نمیام؟! اون لعنتی داشته تو رو میکشته!
ـ دیگه نمیخوام ببینمش! اگه ببینم یاد خاطرهی خوفناک اون شب می

لطفا صبر کنید...

اسرا
1عالیه مثل همیشه