پارت سی و هشتم :

فصل 15
صبح که نیکی از خواب بیدار شد، پیمان هنوز در خانه بود. متعجب به هال رفت و پرسید:
ـ نرفتی شرکت؟!
پیمان به طرف نیکی آمد و با جدیت همیشگی‌‌اش گفت:
ـ امروز می‌‌ریم پزشکی قانونی!
نیکی وحشت‌‌زده گفت:
ـ من نمیام!
پیمان به او خیره شد و گفت:
ـ یعنی چی نمیام؟! اون لعنتی داشته تو رو می‌‌کشته!
ـ دیگه نمی‌‌خوام ببینمش! اگه ببینم یاد خاطره‌‌ی خوفناک اون شب می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عالیه مثل همیشه

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم مهربون 🙏♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️