تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت دوم :
دربهای اتوماتیک شیشهای باز میشوند و از سالن انتظار فرودگاه بیرون میآیم. صدای چرخهای چمدان کوچکم در خلوتی محوطهی بیرون و روی آسفالت بلندتر و رساتر به گوش میرسد. کارفرما دقیقهی نود تماس گرفته و قرار پروژه را به هفتهی بعد موکول کرده بود. با اینکه سعی کرده بودم جلوی خودش پرستیژم را حفظ کنم و ذوقم را علنی نکنم؛ اما از اینکه توفیق اجباری یک هفته استراحت نصیبم شده بود خوشحالم.
همانجا آژانسی به مقصد خانه میگیرم. سمیر همیشه با قبول پروژههایی که خارج از تهران بودند مشکل داشت و اینبار هم سر این پروژه که قرار بود در تبریز اجرا شود، بحثمان شده بود. این بحث نمیگذارد کنسل شدن سفرم و برگشتنم را به او خبر بدهم.
بخاطر ترافیک عصر، ساعت هفت از خانه بیرون زده بودن و از هشت و نیم در سالن فرودگاه منتظر اعلام شماره پروازم بودم. همین انتظار بیهوده برای خسته و کسل شدنم کافی بود. چیزی به یازده شب نمانده و مسیری چهل دقیقهای تا خانه در پیش دارم. پشت دستم را جلوی دهانم گرفته و خمیازهای میکشم که اشک به چشمم میآورد. ترجیح میدهم تا رسیدن به خانه چشمهایم را ببندم و استراحت کنم. اما این ارامش نسبی چند دقیقه بیشتر طول نمیکشد؛ صدای بوقهای پشت سرهم باعث میشود چشمهایم را باز کنم و نگاه خستهام را به اطراف بدوزم. کاروان عروسی در خیابان به راه است؛ جوانهایی که تا کمر از شیشهی ماشین بیرون آمدهاند و مشخص است حال طبیعی ندارند. ماشینهایی که همراه این کاروان هستند همگی فلشر زدهاند تا ماشینهایی که عقبتر هستند، راه را گم نکنند. لبخندی از دیدن شور و شوقشان به لبم میآید. با دیدن دختری با موهای خرگوشی که بادکنکی را از شیشهی ماشین بیرون آورده و تلاشش برای کل کشیدن، به جیغ گوشخراشی تبدیل شده لبخندم عمق میگیرد و دلم برایش ضعف میرود.
گرمای اواخر شهریور ماه، هنوز هم حتی در ساعات پایانی شب، قادر است عرق بر تن آدم بنشاند. راننده هم انگار با گرما همدست است که در روشنکردن کولرش خساست میکند. از آینه نگاهی به صورتش میاندازم، آنقدر بیحوصله است و مدام زیرلب پوف میکشد که ترجیح میدهم من هم به جای باد کولر، از باد گرمی که از شیشه به داخل ماشین هجوم میآورد و گوشم را پر میکند بهره ببرم.
تبلتم را از کیف دستیام درمیآورم تا در همین فرصت کوتاه نگاهی به جدول برنامههایم بیاندازم. قرار بود سود خوبی از پروژهی تبریز نصیبم شود. تایمم تا بیست روز آینده را به آن اختصاص داده و دو پروژهی طراحی ویترین در همین تهران را رد کرده بودم. لبی کج میکنم. کاش در مورد پرداخت خسارت آقای سالاری زیاد هم تعارف نمیکردم و کلاس نمیگذاشتم. مبلغ قابل توجهی را از دست دادم؛ البته مطمئنم این مرد زیادی متشخص نخواهد گذاشت ناراضی بمانم!
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱ سال پیشZahra
0Awli❤️
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🙏🏻
۲ سال پیشمنصوره
0خوبه
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺
۲ سال پیشمنصوره
0هنوز آنقدر مطالعه نکردم نظرم رو بگم
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون.🌺
۲ سال پیشآ
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید.❤️
۲ سال پیشمرضیه
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سپاسگزارم❤️
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نگاهتون زیباست🥰
۲ سال پیشب
0عالی
۲ سال پیشطنین
0خوب بود
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️❤️
۲ سال پیشفاطمه
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺🌺🌺
۲ سال پیشMn
1خوب بود
۳ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺
۳ سال پیشسیمی
0خوبه
۳ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💕💕
۳ سال پیشمهلا
0خیلی خوبه
۳ سال پیشامین
0بیسارعالی
۳ سال پیشفربد
0خوب بود
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

من رمان دوست دارم
0رمان دوست دارم