تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت سوم :
پوشهای که نام آقای سالاری به انگلیسی روی آن نوشته شده را باز میکنم. آرنجم را به دستگیرهی در تکیه میدهم و انگشت سبابهی دست راستم را روی لبم میگذارم. با دقت نگاه دیگری به عکسهای دفترش میاندازم. حساسیت و دقت این مرد ستودنیست! اگر با این دکور شیک و امروزی، تصمیم به تغییر گرفته، یعنی انتظاری فراتر از تصور و توان معمولی از من دارد و باید کاری بدون عیب و نقص تحویلش بدهم. اما اگر بتوانم ایدههای جان گرفته در ذهنم را همانطور که باید پیاده کنم، شاهکاری تحویلش خواهم داد.
ماشین که داخل خیابان ستارخان میپیچد، تبلت را خاموش کرده و داخل کیفم میگذارم. احساس میکنم انگشتانم در زیپ داخلی کیفم حجم برآمدهای را لمس کردند. زیپ را باز میکنم و سوییچ ماشین را بیرون میکشم. ابروهایم بالا میپرند و زیر لب با خودم زمزمه میکنم.
- خداروشکر سفرم کنسل شد. میفهمید سوییچ دست من مونده این چندروزه دیوونه میشد.
راننده کرایهای بیشتر از همیشه طلب میکند و همین باعث بحث مختصرم با او میشود. رانندهی بیاعصاب هم من، هم مسئولین گرانی و تورم را کاملا مودبانه مورد عنایت قرار میدهد و با هر "خانم محترم"ی که میگوید، گویی تن مرده و زندهام را میلرزاند. ترجیح میدهم بیشتر از این بحث را کش ندهم و راهیاش کنم تا بیش از این ادای احترام نکند!
ناهار امروز را میهمان مادر سمیر بودیم که من خبر از سفر تبریز دادم و این جرقهی بحث میانمان شد. سمیر باز هم درآمد من را چندرغازی خوانده بود که زحمتش برای من و سودش برای آقای امیریست.
بحثمان وقتی بالاگرفت که سعیده خانم هم وارد بحث شده و با حمایت از سمیر گفته بود، وقتش رسیده به جای این طرف و آن طرف رفتن یاد بگیرم زن زندگی شوم و به جای کار کردن، انرژیام را برای سمیر و بچههایی بگذارم که خودم هنوز برای حضورشان آمادگی نداشتم.
طوری منت موقعیت مالی سمیر را سرم گذاشته و گفته بود "بشین سر خونه زندگیت، آبروی پسرم و واسه یه قرون دوزار نبر! مگه سمیر چیزی کم داره؟" که دود از کلهام بلند شده بود و برای اولین بار با گفتن "پسر کم ظرفیت پولدارتون، ارزونی خودتون" در رویش ایستاده و جواب پس داده بودم. حتی دیگر از زمانی که در دانشگاه و محل کار گذرانده بودم هم دفاع نکرده بودم. اینبار حتی اصرار هم نکرده بودم که حقوق من چندرغاز نیست و همین ماشین راهم از حقوق خودم خریدهام.
حرفهای سعیده خانم طوری مرا از کوره به در کرده بود که از روی عصبانیت حتی منتظر سمیر هم نمانده بودم. میخواستم برای چندساعتی هم که شده تا میتوانم از او که طبق معمول با سکوتش از جبههی مادرش دفاع کرده بود فاصله بگیرم؛ شاید مغزی که به جوش و غلیان افتاده بود آرام بگیرد. سوییچ را از روی جاکلیدی برداشته و به خانه آمده بودم. ماشین همانجایی که ظهر با حرص جلوی درب ساختمان پارک کردم مانده بود و این یعنی سمیر امشب را در خانهی مادرش سر خواهد کرد. شانهای برایش بالا میاندازم و لبی کج میکنم. بعد از حرفهایی که امروز ظهر میانمان رد و بدل شد، همان بهتر که امشب را کنار هم نباشیم!
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سپاس❤️
۲ سال پیشمنصوره
0رمان خوبیه
۲ سال پیشت
0خوبه
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺
۲ سال پیشالهه
1خوب
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🩷🩷🩷
۲ سال پیشفاطمه
0عالی
۲ سال پیشdelvin
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️🥰🥰
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیشصغری
0greet
۳ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🙏🏻❤️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

منصوره
0رمان خوبیه