پارت بیست و هفتم :

شانه‌ای بالا انداخت. حالا خنده‌اش را جمع کرده و خاکستر سیگارش را روی زمین می‌ریخت.
- همه یه دوره‌ای اسکل بودن دیگه...
نمی‌توانستم واقعاً‌ جلوی خنده‌ام را بگیرم. با این که درست نبود. چه داشت می‌گفت آخر محیا؟
- همه، ولی نه تو.
محیا بی تفاوت‌ شانه‌ای‌ بالا انداخ

رمان تمام شده است و به درخواست نویسنده به علت چاپ، امکان مطالعه آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Saba

    10

    احساس میکنم دانیاره رو دوست داره🥲

    ۱ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    😅🤍

    ۱ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    😅🤍

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    00

    جالب بودبعداین دانیاربه یه چیزپیله کردکردهاآتاپروانه نشه ولکن نیست

    ۱ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    دانیاره دیگه...

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.