پارت بیست و یک :

بردیا همراه با تیم پلیس وارد عمارت شدند.هر یک از افراد نقاط مختلف خانه را بازرسی کردند.بردیا از پله‌ها بالا رفت که با دل‌آرا که مواجه شد.سرگرد پله‌ها را دو تا یکی رفت تا در مقابل دل‌آرا قرار بگیرد.
بدون هیچ اضافه‌گویی گفت :
_بهار کجاست؟
دل‌آرا که تابه‌حال این اسم به صماخ گوش‌اش هم نرسیده بود گفت
_بهار کیه ؟اینجا چیکار دارید؟
بردیا دست‌اش را به نرده‌پله فشرد و بر Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    شاید دلارا رحم داشته باشه نجاتش بده

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥲🥲

    ۱ سال پیش
  • Ronika

    0

    امیر و دلارا خواهر برادرن؟!

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام به آخرین گلوله خوش اومدید😍 نه هیچ نسبتی باهم ندارن❤️

    ۲ سال پیش
  • جواد

    0

    عالی بود تا اینجا ممنون از نویسنده گل

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام ممنونم😍 به جمع ما خوش اومدید🌹 اینجا قراره روزهای مهیجی رو تجربه کنید پس امیدوارم حسابی لذت ببرید

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️