پارت دویست و چهل و یک :

***

نگاهش را به سقف دوخت؛ از سلول انفرادی بهتر بود اما همه وسایلش در یک تخت خلاصه می‌شد.
پرستار هر روز می‌آمد و قرص‌ها را می‌آورد و تا زمانی که لیوان آب را کامل سر نمی‌کشید و دهانش را چک نمی‌کرد، نمی‌رفت. او این بازی‌ها را خوب یاد گرفته بود؛ می‌دانست قرص را کجا پنهان کند که دیده نشود.
هر بار هم پوزخندی می‌زد و آن را توی پایه‌های تخت پنهان می‌کرد تا وقتی برای نظافت اتاق

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • کژال

    0

    قلمتون عالیه👌❤️

    ۳ سال پیش
  • یلدا

    1

    نمی دونم چرا فکرم میره پیش لاریسا که ایوان را نجاتش بده . قلم عالی دارین و آدم را جذب رمانتون میکنید

    ۳ سال پیش
  • نفس

    0

    خیلیییی عالییی بود نمیدونم آخرش چی میشه😪ینی چند پارت مونده تا تموم شه؟

    ۳ سال پیش
کپی شد!