پارت یک :


به‌نام‌او که خلق‌کرد‌عشق‌را
تاجان‌بدهد دل‌مرده‌ام را
میدانی دوراهی یعنی چه؟
دوراهی یعنی تقدیری که من گرفتارش شدم! منی که از مرگ بیزارم و محکوم به یک انتخاب بی‌رحمانه‌‌ام.انتخابی که با تنها گلوله باقی‌مانده شکل میگیرد و منتهی می‌شود به نجات جان یک نفر.آری! دوراهی یعنی؛
با آخرین گلوله خشابت انتخاب کنی که جان چه کسی را نجات بدهی.جان کسی که قلب مرده‌‌ات را با عشق زنده کرد؟ یا جان کسی که پس از سال‌ها آمد و تورا از بند نجات داد؟
بردیا محمدی سرگرد جوانی است که خواهرش توسط یکی از اعضای باند مافیایی ربوده می‌شود‌.طی این حادثه،پرده از رازی بزرگ کنار زده می‌شود.رازی به قدمت سی‌سال! رازی که زندگی‌شان را دستخوش اتفاقات تلخ و شیرینی می‌کند و درنهایت،منجر به رقم زدن سرنوشتی می‌شود ‌که فراسوی انتظار است!
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.آسمان که کتی سیاه برتن کرده بود، با رعشه رعد و برق ابهت خود را نشان داد و با شلاقی از جنس باران بر نخل ها می‌نواخت.
بردیا با هرپکی که بر سیگار می‌زد سگرمه‌هایش در هم فرو می‌رفت.این بار دیگر نمی‌توانست شکست را بپذیرد.هرطور که شده بود باید امیرسام را دستگیر می‌کرد و مانع انتقال دخترهای ربوده شده به دبی می‌شد.
با آمدن سرگرد یوسفی از سیگار کشیدن دست کشید.
_بردیا همه چیز آماده است!باید به سمت اسکله حرکت کنیم !
بردیا سرش را به نشانه تایید تکان داد.
هنگام سوار شدن به ماشین ،چشم‌هایش را به سرهنگ محمدی دوخت.سرهنگ او را از پشت پنجره نظاره می‌کرد.ادای احترام کرد و سوار ماشین شد.
باید موفق می‌شد تا خود را به سرهنگ اثبات کند.سرهنگی که در محل کار مافوق او بود و در خانه نقش پدر اش را داشت.تیم پشتیبانی پشت ماشین سرگرد شروع به حرکت کرد.
شرایط جوی به گونه ای نبود که کشتی بتواند حرکت بکند ولی امیرسام هم کسی نبود که به خاطر طوفان کنار بکشد.دیوانه‌تر از هرکسی بود! به اسکله که رسیدند ،آسمان و دریا یکی شده بودند و جزء سیاهی چیزی برای دیدن نبود.باران همچنان می‌تاخت و دریا به عصیان کردن ادامه می‌داد.چراغ‌های اسکله در آن تاریکی کورسویی از نور را ایجاد کردند.
هر‌ یک از تیم‌های پلیس در جایگاه خود مستقر شدند.یک تیم به عنوان پشتیبان ماند و بقیه به فرماندهی بردیا در حالت آماده باش قرار گرفتند.
با غرش آسمان یکیاز دکل های برق صدمه دید و همین امر سبب شد تا کل منطقه در تاریکی مطلق فرو برود.در اسکله پیش از ده کشتی لنگر گرفته بودند که هرکدام‌شان می‌توانستند هدف مورد نظر باشند.سرگرد درحالی که فشنگ‌اش را پر می‌کرد روبه بچه‌های تیم کرد و گفت
_باید دنبال کشتی پلنگ سیاه بگردید.دخترها رو پیدا کنید اما با امیرسام کاری نداشته باشید.اون مال منه !
بعد به سرگرد یوسفی نگاه کرد و گفت ((حسین تو با من بیا !))
حسین درحالی که کلت‌اش در دست بود با دستی دیگر چراغ‌قوه‌اش را روشن کرد و به همراه بردیا به دنبال پلنگ‌سیاه گشت که ناگهان صدای فریاد دختری توجه‌شان را جلب کرد.
سرگرد محمدی روبه حسین کرد و گفت:
-باید از هم جدا بشیم!اگه کسی رو دیدی خبر بده!
حسین به نشانه تایید سرش را تکان داد.بردیا مسیرش را از او جدا کرد.دلشوره بدی به جانش افتاده بود و حس خوبی نداشت! همانطور که در منطقه پرسه میزد،صدایش را در گلویش انداخت و فریاد زد:
_کسی اینجاست؟اگه صدای منو میشنوی جواب بده!
هیچ پاسخی دریافت نکرد!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    خسته نباشیدمیگم عزیزدستت دردنکنه

    ۳ هفته پیش
  • بدری

    0

    رمانت خیلی عالی است دستت درد نکند

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • هانیه

    1

    من باز از اول میخام رمان اخرین گلوله بخونم تا وقتی پارت بعدی بازگشت گلوله میذاری😍اخه ب قشنگی رمان هات جایی ندیدم پس همینارو باز مرور میکنم تا پارت بعد😁✌🏻

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام هانیه‌جان❤️ باعث خوشحالیمه💋😍 لطف داری عزیزدل💋❤️

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    تراشه مرگ هم جدیدترین رمانمه.اگه دوست داشتی،می تونی بخونیش💋❤️

    ۶ ماه پیش
  • هانیه

    1

    حتمااااااااا میخونمش چون ب خوبی رمان هات جایی ندیدم درگیرم با رمان های شما کلا😍

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    باعث خوشحالیمه❤️💋

    ۶ ماه پیش
  • عالی

    1

    عالی بود قشنگ ترین رمان

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم😍

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    هنوز تازه شروع کردم به خوندن

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوش اومدید❤️

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    1

    رمانتت محشرههه از الان عاشقش شدم قلمت عالیه😍

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیز دلمی قشنگم❤️❤️❤️ به جمع ما خوش اومدی🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • زکیه

    0

    عالی بود رمان خوبی بود

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم✨️ جلد دوم این رمان رو در بخش آنلاین میتونید مطالعه کنید❤️

    ۱ سال پیش
  • طاهر

    0

    شروعش خوبه

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم😍

    ۱ سال پیش
  • آنا رادپور

    0

    عالی بود دستتون درد نکنه

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به اخرین گلوله خوش اومدی گلم🥰

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    فوق العاده زیبا است

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم🥰🥰 امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید❤️

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    خیلی دوست دارم بخونم اما من 11سالمه م مامانم هم اجازه نمیده ولی من میخونم

    ۱ سال پیش
  • صدف

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم صدف جان❤️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری✨️

    ۲ سال پیش
  • aynaz khoshfata

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید❤️✨️

    ۲ سال پیش
  • پرناز

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام 😍 به آخرین گلوله خوش اومدید❤️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید✨️❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم صابری

    0

    سلام دوست دارم رمان بخونم اما نه تکه تکه کاملش کی میاد ممنونم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز❤️ رمان تکمیل شده و می‌تونید نسخه کاملش رو بخونید✨️❤️

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام❤️ به رمان آخرین گلوله خوش اومدید✨️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!