پارت هفتاد و دوم :

روز ها پشت سر هم میگذرد ...
از بس روی صندلی نشسته بودم پاهایم بیشتر ورم کرده بود ...دخترم زیادی در بطنم تکان میخورد و من هر لحظه پبش مرگ این تکان خوردنش میشوم ....
برسام تازگی ها به عمارت رفت و امد میکرد ،سعی میکرد به تک تکمون یجوری کمک کنه ....
صبح ها با سینی صبحانه به اتاقم می امد و با ارامش برایم لقمه میکرد ...
به مژهای بلندش از نیم رخ نگاه میکنم ....قطرات اشک به مژهایش برق خاصی بخش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    1

    الهی بمیرم برای ستوده ی بیچاره🥺🥺

    ۳ سال پیش
  • !(: یاشیل قیز

    3

    غیر قابل حدس زدنه؛ دلم برای ستوده میسوزه:) میشه پارتارو سروقت بزارین:)؟

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    4

    خوب بود

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️