پارت هفتاد و دوم :

روز ها پشت سر هم میگذرد ...
از بس روی صندلی نشسته بودم پاهایم بیشتر ورم کرده بود ...دخترم زیادی در بطنم تکان میخورد و من هر لحظه پبش مرگ این تکان خوردنش میشوم ....
برسام تازگی ها به عمارت رفت و امد میکرد ،سعی میکرد به تک تکمون یجوری کمک کنه ....
صبح ها با سینی صبحانه به اتاقم می امد و با ارامش برایم لقمه میکرد ...
به مژهای بلندش از نیم رخ نگاه میکنم ....قطرات اشک به مژهایش برق خاصی بخش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    1

    الهی بمیرم برای ستوده ی بیچاره🥺🥺

    ۳ سال پیش
  • !(: یاشیل قیز

    3

    غیر قابل حدس زدنه؛ دلم برای ستوده میسوزه:) میشه پارتارو سروقت بزارین:)؟

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    4

    خوب بود

    ۳ سال پیش
کپی شد!