پارت هفتاد :

با کمک بی بی و ساره دراز میکشم رو تخت...دکتر معاینم میکنه و میگه :چیزی نمونده تا زایمان،این چند وقت کوتاهم تحمل کنی دیگه میتونی کارای فزیوتراپیتو شروع کنی....
با اون چشمای مشکیش زل میزنه بهم و میگه :تو خوب خوب میشی ...میخوای امروزم مثل روزای دیگه باهام صحبت کنی ...
_ما امروز از هم جدا شدیم ،فقط کار دادگاهمون مونده ....اون که اونطرفه هزارتاهم که اشنا داره ،جدا شدن از من که کاری نداره ....

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • گل سرخ

    1

    به احتمال کم فرهادبه احتمال زیادپسرعموستوده

    ۳ سال پیش
  • صدف

    2

    امیدوارم بلاخره ستوده رنگ خوشبختی و ببینه🥺خیلی گناه داره این دحتر،خیلی سختی کشیده🥺

    ۳ سال پیش
  • Avin

    1

    من فک میکنم پسرعموی ستوده پشت دره

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    کی پشت دره

    ۳ سال پیش
  • الناز

    3

    سلام خانم نویسنده به نظرت دیگه رمانو زیادی کسل کننده نکردی دیگه از فاز ستوده بیا پایین چیزای دیگه رو به نمایش بگذار درمورد فرهاد بگو

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️