پارت شصت و نهم :

هیچی نمیشنوم....
حتی دیگه مهم نبود بچه دختر بود یا پسر....
حموم رفتن سخت شده بود .....دستشویی رفتن سخت ....
راه رفتنی دیگه وجود نداشت ....
فرهادی هم دیگه وجود نداشت ........
چند ماهی گذشته و ساره و پرستارم با مامان هر کاری از دستشون بر اومده برام کردن ....
‌مثل فرشته ها دورم میگردن ...دکتر جوونی که واسه معاینم میومد هم معلوم نبود چش بود ......
مثل روزای دیگه با صندلی چرخ دار این ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    0

    چقدر این فرهاد عوضیه اخه🤬😤الهی خدا ازش نگذره🥺🥺🥺

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    1

    یعنی اگه به طلاق گرفتن پس چرا فرهاد ستوده رو عقدش کرد چه کاری بود خوب

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    2

    عالیه ولی طلاق توافقی هم باش اینجورطلاق نمیگیرن

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️