پارت هفتاد :

با کمک بی بی و ساره دراز میکشم رو تخت...دکتر معاینم میکنه و میگه :چیزی نمونده تا زایمان،این چند وقت کوتاهم تحمل کنی دیگه میتونی کارای فزیوتراپیتو شروع کنی....
با اون چشمای مشکیش زل میزنه بهم و میگه :تو خوب خوب میشی ...میخوای امروزم مثل روزای دیگه باهام صحبت کنی ...
_ما امروز از هم جدا شدیم ،فقط کار دادگاهمون مونده ....اون که اونطرفه هزارتاهم که اشنا داره ،جدا شدن از من که کاری نداره ....

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • گل سرخ

    1

    به احتمال کم فرهادبه احتمال زیادپسرعموستوده

    ۳ سال پیش
  • صدف

    2

    امیدوارم بلاخره ستوده رنگ خوشبختی و ببینه🥺خیلی گناه داره این دحتر،خیلی سختی کشیده🥺

    ۳ سال پیش
  • Avin

    1

    من فک میکنم پسرعموی ستوده پشت دره

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    کی پشت دره

    ۳ سال پیش
  • الناز

    3

    سلام خانم نویسنده به نظرت دیگه رمانو زیادی کسل کننده نکردی دیگه از فاز ستوده بیا پایین چیزای دیگه رو به نمایش بگذار درمورد فرهاد بگو

    ۳ سال پیش
کپی شد!