دشمن بی نقص به قلم فاطمه سیاوشی
پارت شصت و هشتم :
خسته بودم .....خسته شدم از چشم انتظاری ...
دست گلم روی تخت بود...
مانی کنارم میاد و میگه :برو خونه استراحت کن ....
_نه تا وقتی بهوش نیاد تکون نمیخورم از اینجا ....
۶ روز متوالی گذشته بود ....خاله بستری شده بود ....از یه طرف به مادر ستوده سر میزدم از یه طرف به خود ستوده ...
دلم میسوخت ولی کاری از دستم بر نمیومد ....
نمیدونم این غم کی میخواد دست از سر ما برداره ...
زل میزنم به شیشه .....
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

صدف
2خدا لعنتت کنه فرهاد،اخه چه مرگشه این مرد🥺