پارت شصت و هشتم :

خسته بودم .....خسته شدم از چشم انتظاری ...
دست گلم روی تخت بود...
مانی کنارم میاد و میگه :برو خونه استراحت کن ....
_نه تا وقتی بهوش نیاد تکون نمیخورم از اینجا ....
۶ روز متوالی گذشته بود ....خاله بستری شده بود ....از یه طرف به مادر ستوده سر میزدم از یه طرف به خود ستوده ...
دلم میسوخت ولی کاری از دستم بر نمیومد ....
نمیدونم این غم کی میخواد دست از سر ما برداره ...
زل میزنم به شیشه .....

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    2

    خدا لعنتت کنه فرهاد،اخه چه مرگشه این مرد🥺

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    خوبه قابل درکه

    ۳ سال پیش
  • !(: یاشیل قیز

    4

    واقعا دلیل فرهاد هرچیم باشه دیگه محبوبیتشو حداقل پیش من یکی از دس داد!

    ۳ سال پیش
کپی شد!