دشمن بی نقص به قلم فاطمه سیاوشی
پارت شصت و ششم :
با خوشحالی بلند میگم دکتر ....دکتر ...
خانم پرستار
چند تا پرستار میان سمت اتاق و دکتر پشت سرشون ....
با ذوق میگم :دستشو تکون داد ...
داخل اتاق میشن و معاینش میکنن و میگن:عزیزم موقعی که مریض تو کما هست طبیعیه واکنش بدن ،یوقتا اینطوری میشه ولی بهوش نیومده خواهرتون ...
انگار که بادمو خالی کنن ،زل میزنم از شیشه دوباره نگاه کردن ....خسته میشم .....اما چشم بر نمیدارم ...
تلفنم زن
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

صدف
1عالیه رمانت فاطمه جون،خدا نگذره از این فرهاده نامرد،معلومم نیست کدوم گوریه