دشمن بی نقص به قلم فاطمه سیاوشی
پارت شصت و هفتم :
بلاخره بعد ۳ روزدکتر اجازه میده که از نزدیک ببینمش ....لباس مخصوص تنم میکنم و کنارش میرم ....
اشکام سرریز میشه و بهش میگم:ستوده ...اجی ...
میگن هر کی تو کماس صداهارو میشنوه ...
دستشو میبوسمو میگم :صدای منو میشنوی؟
_ببین دارم بهت میگم ما همه منتظرتیم ،ترخدا بهوش بیا ....مامانتو میبینی همونطوری از پشت شیشه نگات میکنه ،دلش لک زده واسه اغوش گرفتنت ...
ستوده تازه نی نی هم تنهات نزاشت
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
!(: یاشیل قیز
4ینی فرهاد انقد نامرد بود؟
۳ سال پیشگل سرخ
3خانم نویسنده نمی دونید چقدردلم می خوادبرم پابوس *** رضااماهنوزنطلبیده که ماهم بریم زیارتش
۳ سال پیشاسرا
0عالیه خوابیده حتماسرش روزانوش کجاش وگرنه اصلانمیشه انجاخوابید
۳ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
چرا عزیزم میشه یوقتا همینطوری که تکیه دادی ممکنه واسه ادمی که چند ساعت چشم نزاشته خوابش بره
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
2خانم سیاوشی دلش نمیایدرمان تموم کنه باورکنید شخصیتهافراموش نمیشه لطفا دل بکنیدازشون🤣🤣🤣