پارت شصت :

چند روز بعد رفتن الیسا و فرهاد شده بودم مثل مرده متحرک ....احساس میکردم جسمم برای خودم نیست ،حالم خوب نبود ....افسردگی گرفته بودم ...اصلا حال حوصله چیزیو نداشتم ...
مامان ابمیوه رو بقلم روی عسلی تخت میزاره و کنارم میشینه .
_ستو مادر ....
اشکام همینطور از گوشه چشمم سرریز میشه .
_احساس میکنم جیگرم داره میسوزه مامان ...
_الهی من فدای اشکات بشم ،اخه من نمیدونمم اینهمه گریه زاریت بر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هلن

    1

    سلام فاطمه جون هرجور خودت صلاح میدونید و دوست داری تمومش کن ولی لطفاً پایانش باز یا تلخ نباشه ممنون بابت این رمان زیبا ♥️😘

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    1

    آخرش هر چی میشه بشه ولی دیگه فرهاد به ستوده خیانت نکنه اگه این طور بشه همش میشه خیانت پشت خیانت آخرش آرامش و خوشبختی باشه واسه ستوده ساره مهشید مادر ستوده حال جهانگیر و برسام رو بگیر تا کنف بشن

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    1

    فقط اونجا که ستوده به مانی میگه تو همه رو بغل میکنی مانی میگه اره قبل این که تو بیایی یه دو سه تا ماچ از ساره گرفتم 😂😂🤣

    ۳ سال پیش
  • صدف

    2

    عالی،هر جوریم دوست داری تمومش کن،ما بهت اعتماد داریم نویسنده جون

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    بچه ها یه سوال دوست دارید اخرش چطوری تموم شه؟

    ۳ سال پیش
  • ن

    2

    سلام نویسنده عزیزم❤️😘.غمگین تمومش نکن فقط لطفا.لطفا 😥😢😭

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    لطفاهرجورمیخایدتمومش کنیدولی باحلالیت خاستن تموم نشه حالاباچوب خدا مجازات نشدن هم مهم نیست

    ۳ سال پیش
کپی شد!