پارت شصت و یک :

چشمامو وقتی باز میکنم خودمو تو بیمارستان میبینم ....نور مهتابی بدجور باعث سرگیجم میشه که زود دوباره چشمامو میبیندم ....مانی با نگرانی دستمو گرفته و ساره هم مثل همیشه اشکش دم مشکشه .....
_اجی جونم تو خوب شو قول میدم هر کاری تو بخوای میکنم...
با بیحالی با بدجنسی میگم :هرکاری؟
_اره
_با مامان مهشید اشتی کن ...
_اوف ،بخدا خیلی بدجنسی
_بخدا خیلی طول کشید ...
بعد اروم میخندمو می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    1

    عالی بود این پارت،خدارو شکر به ارزوش رسید امیدوارم اتفاقی نیوفته براش

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    6

    وای فاطمه خانم عالیه لطفا دیگه تنش ایجاد نکن برای این ۴نفرگناه دارن

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    9

    نمی دونم چرا فکر میکنم فرهاد رفته دیگه هم بر نمی گرده ولی امیدوار هستم اینطور نباشه

    ۳ سال پیش
کپی شد!