پارت پنجاه و هشتم :

مامان تب شدید کرده بود و من همینطور بالای سرش پاشویش میکردم ...کل زندگیم بهم ریخته شده بود اما فرهاد عزیزم با مهربونی پشتم بود...بهش تکیه داده بودم و پشتم حسابی بهش گرم بود ...
_خسته شدی عزیزم میخوای بسپاریش به من ؟
_نه خودم باید بالا سرش باشم
_یادته اون روز که رفتی تو استخر،تا صبح تب کردی؟
_اهوم تو بالاسرم بودی حتی وقتی چشمامو واا کردم
_ستو چه زبونی داشتیاا ادمو قورت میدا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    خانم سیاوشی عزیزتولدت مبارک لطفااگه میتونید۲یا۳تاپارت باهم بذاریدتارمانت تموم برااینکه مطمئنم شمانویسنده متعهدی هستید🥰🥰✋

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    ای جانممم مرسیی✨😍

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    3

    عالیه فقط لطفاخانم سیاوشی دیگه وقف نذارامروز هم نذاشتی

    ۴ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    عزیزم نوشتم یک روز در هفته پارت میزارم .چون اخرای رمانه .نیاز به زمان دارم 🙏❤️برای ادامه رمان

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    0

    پوزش نوشتت ندیدم امیدوارم بفکررمان جدیدباشید

    ۴ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    ❤️🙂

    ۴ سال پیش
  • سیتا

    2

    چرا جدیدن اینطوری پارت گذاری میکنی قبلن خوب بود الان خیلی بعد شده ها

    ۴ سال پیش
کپی شد!