پارت پنجاه و هفتم :

بعد از گشتن توی اصفهان و ماجراهای عجیب غریبش برگشتیم تهران ....
الیسا رو محکم تو بغلم فشار میدم و بوسه محکمی روی موهاش میکارم ....
_مامان دلم برات تنگ شده بود ...
از کلمه مامانی که به کار میبره دلم ضعف میره و ارزو میکنم یه روز از روی ویلچرش بلند بشه و با پاهای خودش راه بره چشم دریایی من ....
ماهرو با لبخند نگاهش میکنه ...
_الیسا مامانم ،مامان الیسا
_مادربزرگ دار شدم....
_بل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Avin

    1

    خانوم نویسنده خدایش خودت از این وضعیت راضی هستی یه بار یکماه پارت نزاشتی گفتیم پیش میاد ولی باز تکرارکردین این رفتار توهین با خوانندگان این رمان هستش واقعا جای تأسف داره

    ۴ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    عزیزم نوشتم هر چهارشنبه پارت میزارم ❤️فردا پارت داریم

    ۴ سال پیش
  • صدف

    1

    مرسی فاطمه جونم،پارت ی که نوشتی عالی بود😊😊😊طولانی بود قشنگ تلافی کردی برامون🥰🥰🥰

    ۴ سال پیش
کپی شد!