پارت صد و هفتاد و دوم :

استفان هر لحظه کلافه‌تر می‌شد...
می‌ترسید که لاریسا خودش را توی دردسر بیندازد.
کم کم داشت از کارش پشیمان می‌شد.
لاریسا نزدیک در خروجی بود.
بغضش و اینکه داشت جلوی گریه کردنش را می‌گرفت، به صورت و سرش فشار می‌آورد.
دندان‌هایش را روی هم سایید.
چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید.
به محض خروج از سازمان، موج هوای سرد صورتش را هدف گرفت.
بدنش لرز کرد و در کمترین زما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Dayana

    0

    ببین چه فیلمی میادااا ناکس😂بخدا اگه ایوان لو بره من شکست عشقی میخورم

    ۴ سال پیش
  • فاطی

    4

    اینجاس که باید گفت مغزتو داداشم مغزتووو.....😂💔🤙

    ۴ سال پیش
کپی شد!