پارت پنجاه و پنجم :

دستشو میگیرم و میگم :بخدا دخترت پیدا شده .....اونم دنبال تو میگرده ....دروغ نمیگم ...
_واقعا میگی ؟
همونطوری که اشکاشو با پشت استین لباس کهنش پاک میکرد گفت :دخترم پیش توعه؟اوردیش ....؟نکنه منو اینجا ببینه ،فکربدی بکنه ....
با بغض گفتم :نه فکر بد نمیکنه جانم ...‌
_قول میدی اگه دخترتو برات اوردم بری کمپ ترک کنی؟
_به خداوندی خدا قول میدم ....
چهرش هنوز زیبایی خاص خودشو داشت.....زنی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    0

    مرسی فاطمه جون😘خسته نباشی🥰

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    6

    سلام فاطمه خانم نمیخام این بنویسم ولی بعداین مدت اگه پارت طولانی میگذاشتی بهترنبود؟

    ۴ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم دونیمش کردم فردا هم پارت گذاشتم . هر هفته ۴ شنبه ها پارت میزارم

    ۴ سال پیش
  • سیتا

    6

    چه عجب بعد چهل و نه روز یه پارت گذاشتی نوسینده

    ۴ سال پیش
کپی شد!